

جرأت نوشتن به خودم میدهم؛کلمات را پشت سر هم قطار می کنم!
نمی شود از نوشتن فرار کرد؛وقتی نمی نویسم وقتی نمی خوانم زندگیم به معنای واقعی غم انگیز می شود؛
مثل همین روزها که در امتداد باران روی سنگفرش خیابان می رود.
یه تجدید پیمان باعث تمایز امشب از شبای دیگه شده!نه صرفا به خاطر تولدم،نه؛به خاطر وجود یه مرد بزرگ توی زندگیم؛یه مردی که وجودش توی این ۲۲سال عمرم یک ساله شده.
هر چند غریب ،دورامّا صمیمی و تاثیرگذار.کسی که یه لحظه تداعیِ یادش می ارزه به هزار تامردایِ رنگیِ موجود در بازار!
امشب شبِ تولدمه...هر چند غریب...هر چند دور...
با اینکه فقط پدرم و مادرم تبریک گفتن و تنها یه دوست با تماسش امشب رو واسم خاطره انگیز کرد.امّا خوشحالم چون میدونم بزرگ ترین هدیه ی امسالم رو از خداجونم،خدای مهربونم می گیرم.
سالی که گذشت یکی از بهترین سال های عمرم بود؛خدا رو شکر امسال خدا خیلی بیشتر هوام رو داره!می دونم.
تولدم مبار
برچسب: تولد, نویسنده: سینا کاشفی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:54
به نظرم واسه ی این زندگی یه مقدمه حتما لازمه!هیچکس نمی تونه انقدر سخت با این شرایط فوق سورئال زندگی کنه در صورتی که هیچ هماهنگی از قبل نشده باشه....
فقط یه نفر می تونه من رو از این اوضاع نجات بده و اون خود تویی.....
پی نوشت:یه دمنوش گل گاو زبون شدیدا نیاز دارم.
برچسب: مقدمه, نویسنده: سینا کاشفی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:54
از اندوه فرار می کنم؛می رسم به تو(بدون هیچ علامت تعجبی)
تویی که نه با من حرف می زنی؛نه حضورت لمس می شود...
تنها آرامشی(جای تعجب ندارد)
و آنقدر سکوت می کنی که پناهم می دهد این سکوت...
کاش می شد همه ی این لحظه های با تو بودن را ثبت کنم و از نو دوباره شروعشان کرد.....
هیچکس باور کن هیچکس مثل تو نیست.
برچسب: قامت, نویسنده: سینا کاشفی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:54
حالا که نیستی؛بعد از سه سال!
خوب که فکر می کنم میبینم باید آن روزها از تو می پرسیدم کدام شکل هندسی را بیشتر دوست داری؟کدام رنگ را بیشتر؟
و کدام آهنگ را خیلی دوست داری؟
من در این شب ها به تمام آن ها محتاجم.....
پ.ن یک: تولدت بود و هوای گونه هایم شرجی تر از آنجاست.....
پ.ن دو: برای آمدنت در نبودت جشن می گیرم؛
تولدت مبارک.
جایی پشت تمام کوه های دنیا،در یک ساختمان سه چهار طبقه ی قدیمی،توی یکی از بدترین اتاق های آن و روی تخت های دوطبقه آن هم طبقه ی بالا؛بین چند نفر غریبه که هیچکدام برای تو قابل فهم نیستند.....
تازه بدترین قسمت ماجرا اینجاست که بوی عرق و کصافط تمام اتاق را گرفته و تو تنها می توانی با بالشتت خودت را خفه کنی؛اینجا زندگی از کنترل من خارج شده و من تنها تماشاگر زندگی ام بودم!هر چند می دانم قابل تحمل نیست نه این اتاق نه این خوابگاه و نه این دانشگاه اما باید اعتراف کنم زندگی دقیقا از همین جاهاست که شروع میشه.....دقیقا از همین جاها.....
حداقل اینه که می دونم من واقعی زیر این کالبد مسخره ی دنیا بازنده نبودم